از اون جایی که اینترنت ملیه خیلیا به ویلاگ نویسی برگشتن. اول خواستم با یه وبلاگ جدید به فضای بلاگ بیان برگردم ولی میدونم که نمیتونم دائمی توی فضای مجازی فعالیت کنم پس همون بهتر که همین جا گاهی بنویسم.
زندگی با بزرگ تر شدن سخت میشه. سخت. خیلی سخت. دلم دوران خامی و نپختگی نوجوونی رو می خواد. خیلی وقته حتی مثل آدم یه قطره اشک هم نریختم.
دلم تنگ کسیه که با بی رحمی تموم تمام خاطرات 4 ساله رو ول کرد و رفت. این موضوع تاثیر خیلی زیادی روی من و اخلاقم گذاشت.
فکر میکردم آدم 100 درصد منطقی ام. فکر میکردم این منم که همیشه چیزها رو میتونم به راحتی رها کنم ولی بعد گذشت تقریبا یه سال انگار همین دیروز بود که از کوچکترین جزئیات زندگی هم خبر داشتیم.
ولی این جرو تفکرات بچگانه ام بود.
کمالگرایی و خواستن 100 درصد همه چیز آزارم میده.
دلم میخواد همه امور زندگیم دست خودم باشه ولی خواه نا خواه، متوجه میشی که همه چیز دست خود آدم نیست.
زندگی سخته. خیلی حستم.
نمیدونم شاید برای بقیه آدما هم همین طوره. ولی چرا حس می کنم تنها کسی که به جزئیات مزخرف توجه میکنه منم.
واقعیت اینه که یادم رفته حتی چطور باید تراوشات ذهنیمو بروز بدم. این اولین تلاش بعد خیلی مدتها بود.
حتی حس می کنم نوشتن این متن هم مزخرفه.
نمیدونم، نگرانی طبیعت این سنه؟
- جمعه ۲۷ دی ۰۴ , ۲۰:۵۵