Green willow

Mood

در حال حاضر بی حوصله ترین ، مزخرف ترین و احمق ترین فرد جهان منم! :|

 

پ.ن:نظرات قبلی رو هر وقت از این حالت خارج شدم تایید می کنم.باید با حوصله و حضور ذهن هر چه تمام تر به نظرات پاسخ بدم.چون این موضوع برام مهمه.خیلی ممنونم از کسانی که این مدت به یادم بودن. ❤ 🌹

 

 

غرغر نوشت

اومدم این جا بنویسم ولی هر چی رو که نوشته بودم ، پاک کردم.بیام این جا غرغرهام رو بنویسم و روی اعصاب شما راه برم که چی بشه.دردی رو دوا می کنه؟فقط شما رو ناراحت می کنه.

وی به دفتر خاطرات مراجعه می کند و غرغرهایی رو که چند روز است که روی دلش مانده است ، در آن جا می نویسد. :'(

یک عدد جغد!

این جانب یک عدد جغد می باشم که تمام دیشب را بیدار بوده است و فیلم می دیده است! :|  🦉

 

او می رود دامن کشان!

دوران دبیرستان یه معلم داشتیم (مرد بود.) که همیشه یه مصراع از یه شعر رو می خوند.مصراعش این بود:

"او می رود دامن کشان"

همیشه هم فقط همین مصراع رو میخوند و ما هم همیشه منتظر بودیم که ادامه ی این مصراع رو بخونه ولی نمی خوند.تا این که امروز توی یکی از کانال های تلگرام این مصراع و ادامه اش رو خوندم.خلاصه این که بالاخره ادامه ی شعر رو فهمیدم. :)

شعرش اینه:

 

او می رود دامن کشان ؛

من زهرِ تنهایی چِشان ...

دیگر مپرس از من نشان ،

کز دل

نشانم می رود ...

 

اون موقع شایعه بود که این معلممون شکست عشقی خورده. 😂 آخه با وجود سن زیادش هنوز مجرد بود.هنوزم مجرده.خب ، امیدوارم بالاخره بتونه نیمه ی گمشده اش رو پیدا کنه.البته این موضوع فقط یه شایعه بود و از صحت این شایعه هیچ کدوم از ما اطلاعی نداشتیم.مسلما نمی تونستیم هم راجع به صحت این شایعه از خودش چیزی بپرسیم. :)) 😂

 

 

پ.ن:امروز عجب هوای خوبی بود.اول که تگرگ به همراه با بارون اومد.بعدش هم نم نم بارون و در نهایت هم وزش نسیم ملایم و خنک. :) 😌

امروز!

من:امروز من رو باید توی تاریخ نوشت! :|

من درون:چرا؟

من:چراش مهمه؟

من درون:خب آره.معمولا چیزهای مهم رو توی تاریخ می نویسن.

من:اگه فقط برای خود آدم مهم باشن و نه برای بقیه چی؟

من درون:خب معلومه!توی تاریخ نمی نویسنش.

من:خب پس حتما توی تاریخ نوشته نمی شه!باید به همون دفتر خاطرات اکتفا کنم.

من درون:اوهوم!

من:یه سوال.

من درون:بپرس.

من:تا حالا توی موقعیتی گیر افتادی که همه چیز و همه ی شواهد علیه تو باشن ولی چیزی که تو می گی درست باشه و نتونی هم حرفت رو ثابت کنی؟

من درون:آره.زیاد.

من:موقعیت روی مُخیه!

من درون:آره.حق با توئه.

من: :|

من درون: :|

واقعیت

کاش بعضی اوقات یکی به من یادآوری کنه که:

-امیلی ، این زندگی واقعیه.نه یه داستان.و تو هم دختری توی یک داستان نیستی.تو دختری در زندگی واقعی هستی.زندگی واقعی.

اون وقته که تقریبا از سوتی ها و ضایع شدن هام ، 80 درصد کم می شه!علاوه بر اون ، این قدر هم بعضی اوقات جوگیر نمی شم!

تاسف!

یکی از دیالوگ های فیلم زنان کوچک خیلی منو به فکر فرو برد.وقتی جو به یکی از دفترهای روزنامه رفته بود تا با رئیس روزنامه برای چاپ داستانش صحبت کنه رئیس روزنامه آخرهای صحبتش با جو این جملات رو گفت:

-مطمئن بشه شخصیت اصلی اگه دختره آخرش یا ازدواج کنه و یا بمیره.

این چه مفهومی رو می رسونه؟جو عادت داشت که شخصیت های دختر داستانش به موفقیت های بزرگ برسن و یا کارهای خارق العاده ای انجام بدن.منظور رئیس روزنانه این بود که دخترها نباید کارهای خارق العاده انجام بدن و یا به موفقیت برسن.این تفکر تاسف برانگیزه.واقعا حال به هم زنه.شاید بگین اون موقع قرن 19 بوده و این تفکراتشون طبیعیه ولی افسوس که باید بگم همچین تفکراتی در قرن حاضر هم وجود داره!

واقعا تاسف برانگیزه! :|

پ.ن:چه بسیارند زن هایی که در طول تاریخ پیشرفت ها و تاثیرات خیلی زیادی بر کل دنیا گذاشتن.حتی پیشرفت هایی بهتر و بیشتر از مردها.

الان!

الان از اون وقت هاست که باید پوکر فیس یه گوشه نشست و به رو به رو خیره شد!  :|  :/

شکست!

خب ، باید بگم که شکست سختی بود.نمی دونم چرا با این که پیش پا افتاده است و اهمیت چندانی نداره ، این قدر سر خورده شدم!

قضیه از این قراره که توی یه مسابقه ی کتاب خوانی شرکت کرده بودم و فکر می کردم که حتما برنده می شم و اگه اول نشم حداقل آخر می شم.ولی حالا که اسامی برندگان رو اعلام کردن می بینم که من برنده نشدم.یه شکست به شکست هایی که تا حالا خوردم افزوده شد!

خیلی خوشحال بودم که بعد از مدتی می تونم بگم که توی یه مسابقه برنده شدم ولی خب نشد دیگه.نمی دونم چطوری به مامانم بگم!آخه اون توی مدت این هشت روز که مسابقه برقرار بود ، شور و نشاط و اعتماد به نفس من رو که فکر می کردم حتما برنده می شم دیده.همین یه ساعت قبل از اعلام برندگان داشتم با مامانم راجع به مسابقه و این که ممکنه برنده بشم صحبت می کردم.الان یه کم سخته که برم و بگم اسم من جزو اسامی برندگان مسابقه نبود. :|

بی خیال.مهم نیست.یه طوری می گم حالا. :)

ولی سخته! :|

بیدار!

هنوز بیدارم. :|

ساعت 3:18 صبحه. :|

داره شُر شُر و با شدت بارون می باره. :) 😌

دلم می خواد الان یه دوچرخه داشتم و سوارش می شدم و در حالی که توی خیابون ها بارون می باره با دوچرخه ام کل شهر رو بگردم.

خیالات خیلی شیرینن ، نه؟ :| 😌

مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپارید
جایی که بید های مجنون مویه می کنند
باشد که شاخه هایشان سایه ساری بگسترانند
از برگ های سبز گونه گون بر من.
آنگاه که سر بر خاک نهاده ام
فرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:
((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.))
.........


(بندیکت والت ویلکازی)

Designed By Erfan Powered by Bayan